|
براي آن كس كه لياقتش را دارد
|
|
|
|
||||
|
تقدیم به او که یادش در لحظه لحظه زندگیم جاریست
امشب باز با کوله باری از حرف های ناگفته به سراغت امد ه ام ! حرفهایی شاید برای تو تکراری ..... من از دردی انچنان کهنه برایت حرف می زنم که حتی بودنش را خودم هم فراموش کرده ام ! من از انچنان دردی قدیمی برایت می گویم که حتی چگونه زیستن را از یاد من برده است دردی کهنه که هیچ وقت عادت روز مرگی را از من نگرفت دردی که هیچ وقت نتوانستم در پستوی دلم پنهانش کنم! دردی برای همیشه و برای همه وقت ! و برای تمام لحظات زندگی ام ! تنها همراه من که هیچگاه ...بی ان نبود ه ام اما زبانم از گفتنش نا توان است ....! رازی در دل و دل ناتوان از ..... تحملش ! امروز می خواهم برایت از بودنی بگویم.... که برایم حکم زیستن اجباری را داشته است بودنی که اختیار زیستن را از من گرفت شاید احساس کرده ای که من هستم ! یادت هست امدی تا عاشق باشی امدی تا کهنه محبت دلم را ...بهانه ای کنی برای زندگی ! اما بدان که این من بودم که گدایی بودم برای دوست داشتن هایت امشب باز چشمهایم صبور شده اند.....برای اشکهایم وقتی که باور کردند .... دیدن دوباره چشمهایت باور کردنی نیست ! ای تویی که بودنت جانی دوباره برای بودنم بخشید : عشق کهنه شعر هایم را دور بریز و خاطراتم را خوب یا بد از دلت ......! دیوار های فاصله بلندند.... اما من هنوز هم صدایت می کنم صدایم را نمی شنوی !!!؟ نگو که غریبانه.....برایت فراموش شده ام !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:43 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پروردگارا .. اكنون با تو سخن مي گويم . مگذار كه در التهاب عشق بسوزم . مي دانم كه عشق كار كسي است كه صبروياراي ان را دارد و من همانم كه عشقم به او پاياني ندارد
پروردگارا .. ميدانم كه مي داني او در كتاب عشقم معماست !! ميدانم كه مي داني بالاتراز كلمه ي زيباست !! ميدانم كه مي داني در دنياي خلوت وجودم فقط خيال او لبخند مي زند و تنها ياد او حماسه ي تنهاييم است . پروردگارا .. از من نخواه كه به او نينديشم و خود را در اتش ياد او نسوزانم چرا كه مي خواهم در لحظات تنهاييم به ياد او فرياد بزنم و چشمه خشك وجودم را به فوران در اورم و اشك هايم را به ياد او سرازير كنم . مي خوانمش با ذره ذره وجودم .. مي خوانمش با تمام تاروپود وجودم .. مي خوانمش با تمام احساسم .. مي خوانمش با تمام رگ هايم و او را همچون خون در رگ هايم جاري مي سازم . كاش مي توانستم چشم هايم را تهديد كنم تا ديگر اشك حسرت نبارد . كاش مي توانستم اين عشق اخر را فراموش كنم اما نمي توانم . مي داني كه عشقم با ترس و لرز شروع شد . مي دانم كه ميداني عشقم حسرت نيست . پروردگارا .. دل تنگم فغان سر مي دهد بي او چه كنم . او را از من مگير كه از ديروز تا حالا از بي خبري او در حال جان كندن هستم . تا به كي به انتظار بنشينم . اخ انتظار مرا از پا در مي اوري چگونه جلوي تو را بگيرم . چگونه؟؟ انتظار چشم دوختن به يك جاده بي انتها نيست . انتظار باوريست شوراور و شوريست در باور . انتظار يعني تمنايي كه با شوق در اميخته است . انتظار يعني جستجو يعني منتظر او
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:13 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه دوستان خوبم متشكرم كه قدم روي چشماي من گذاشتيد و به كلبه حقير من آمديد. اين وبلاگ واسه من جايي واسه گفتن حرفهاي اين دل خسته كه تو اين دنيا كسي رو جز خدا نداره دلي كه از اين دنياي كوچيك زخمهاي بزرگي رو خورده و حالا شكسته و داره ميميره اما دوست داره براي آخرين بار فرياد بزنه و بگه چي كشيده اما ديگه ناي داد زدن هم نداره حتي ناي گريه آخه اين دل كوچيك تحمل اين همه سختي رو نداشت حالا هم مي خواد بره مي خواد بره انجايي كه هيچ كس نبيندش فقط خودش باشه و خاطراتش همان خاطراتي كه تنها با به يادآوردن اونا كمي آروم مي شه مي خواد بشينه و منتظر مرگش باشه واسه من مرگ يعني رهايي يعني فداموش كردن اون عشق افسانه اي كه منو تو اين دنيا تنها گذاشت و رفت
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 18:44 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:1 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:22 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 13:56 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در این دنیا نکردم من گناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی
اگر باشد نگاه من گناهی مجازاتم بکن هر طور که خواهی
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 18:52 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شبها توان گريستن ندارم
سنگ مي شوم سنگ مي خوابم و روزها نمي توانم بخندم مي خواهم گريه کنم به جاي اشک از چشمانم شنهاي خشک فرو مي ريزد
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 18:19 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:23 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:21 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيدبه ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيدبه انسان گفتم عشق چيست؟!اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
دیوانگیست
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:12 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:10 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:9 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطمئن باش و برو ....ضربه ات کاری بود .... دل من سخت شکست .... و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی ....به من و عشق پاکی که پر از یاد تو بود ....و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت ....تا ابد مال تو بود ....تو برو ،برو تا راحت تر ... تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم !
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:7 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آدمـک آخـــــرِ دنيـــــــاســـت، بخند
آدمـک مـــرگ هــمين جاست، بخند ! آن خـدايي کـه بـــزرگش خوانـــدي به خـدا، مثـــل تـــو تنهـاست، بخند ! دستخطي کـه تــــو را عاشـق کرد شوخـــيِ کاغــــذي مــاسـت، بخند ! فکـر کن دردِ تـــــو ارزشــمند اسـت فکر کن گريــه چـه زيبـــاست، بخند ! صبحِ فردابه شبت نيست که نيست تــازه انگــــار کـه فــــرداسـت، بخند ! راستــي آنچـــه بـه يــــادت داديـــم پَر زدن نيست کـه درجــاسـت، بخند ! آدمــــک نغمـــــهء آغـــــــاز نخـــوان به خــــدا آخـــــــر دنيــــاسـت، بخند!
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:6 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:2 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت . گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی , سوخت پروانه ولی سخت جوابش را داد , گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی %
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:45 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شبيه افسانه ها شده اي!
ديگر همه تو را مي شناسند! تو هم مرا از پيراهن روشن آن سالها بشناس! چه خطوط ِ تاري كه در گذر گريه ها بر چهره ام نشست! چه رشته هاي سياهي كه در انتظار ِ آمدنت سفيد شد! چه زخمهايي كه ... بگذريم! بگذريم! مرا از آستين خيس ِ همان پيراهن آشنا بشناس!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 13:17 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم من كه خود افسانه مي پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم اي سكوت اي مادر فرياد ها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو در راهي داشتم چون شراب كهنه شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شكفت تو مرا بردي به شهر ياد ها من نديدم خوشتر از جادوي تو اي سكوت اي مادر فرياد ها گم شدم در اين هياهو گم شدم تو كجايي تا بگيري داد من گر سكوت خويش را مي داشتم زندگي پر بود از فرياد من
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:57 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلم را تیره گون ساختم به معجون نگاه تو
وزین نارین نشان بردار که مردار است برای تو
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 14:40 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آجرها را رديف مي گذاري
وبا سکوت تماشا ميکني ثاينه وار آجرها زياد ميشود وديوار آجريت تکميل ابروهايت ابر مي شود و ذهنت طوفان به پا مي کند مشکل ديوار چيست؟ کج است و کج تر مي شود ديوارآجريت سقوط ميکند رديف اولي استوار مي ايستد آجرهاي با لايي اش مي شکند چشمهايت اشکهايش را مي خواهد خورده ها را خرد ميکني و اشکهايت خيسشان مي کند فکر ميکني و زياد فکر ميکني اين ها چه گناهي داشتند رديف اولش کج بود
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 19:51 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
دلتنگي هام فراوونه دل ديگه بي تو داغونه دنيا با اون بزرگي هاش بي تو برام يه زندونه هواي چشمام بارونيه هيچ کس و جز تو ندارم که سر رو شونش بزارم باز مثل ابرهاي هوا واسش يه دنيا ببارم
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 19:46 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدايا!
من در کلبه فقيرانه خود چيزي دارم که تودرعرش کبريائيت نداري. من چون تو را دارم و تو چون خود نداري.
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 19:44 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 19:42 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دل غمگين مرا باور كن
و صداقت را نيز در نگاهم كه تو را مي جويد با تو اي بي تو شبنم بي مهتاب با تو اي بي تو دلم در زنجير با تو اي بي تو نگاهم غمگين با تو من چشمه ي آبي بودم چه زلال ! چه گوارا ! چه لطيف ! بي تو اي با تو وجودم لبخند بي تو اي با تو لبم پر آواز بي تو اي قصه ي زيبائي و ناز بي تو اكنون شب من غمگين است بي تو اكنون غم من سنگين است بي تو من غمگينم بي تو من خاموشم
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:54 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:51 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای آسمان زيبا امشب دلم گرفته ازهای وهوی دنيا امشب دلم گرفته يک سينه غرق مستی دارد هوای باران از اين خراب دنيا امشب دلم گرفته امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن شرمنده ام توی قصه هیچ کسی من رو برای من نخواست هیچ کی لباس فکرشو رنگ صدای من نساخت دغدغه آدمکا تنها برای من نبود هیچ کسی منتظر صدای پای من نبود باز دلتنگی ...
آیا می شود که دلتنگ نشد.برای آنکس که دوستش داری "برای آنکس که
چشمهایت را به امید دیدارش می گشایی برای کسی که واژه عاشق شدن
برای تو با او آغاز شد . و من دلتنگ تو
نام زیبای تو معنی واژه عشق
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 16:29 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 16:27 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه
اگه دستمو بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبوره عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه ها تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشات یه جاده میزد از دل تو تا دل من ای که لحظه هامو بردی تو خیالت به اسیری نکنه میخوای بگی که میرم و بر نمیگردم خوب میدونی نمیتونم بی چشات دووم بیارم ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم نکنه میخوای بگی که میرم و بر نمیگردم
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 16:21 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای کاش در اون لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مراقب باشی جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازیچه شود می شکند!!!! ای کاش می سپردم...
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:44 توسط mamoosh
|
|
|||||
|
|||||